درد عـاشـقـی

غزل 213           

بـررخـش صـد نکـتـهُ نـا گـفـتـه بـود

مویه ها کرد او زبس دلسوخـتـه بود

سخت نگاه کرد ورخش افروخته بود

چـهــره درهـم کــرده و تکـیـده بــود

لـیکـن او آزرده و غــمــد یــده بــود

مـوعـظـه کــردم کـه او نشنیـده بـود

 

آمـد امـا چهــره اش آشـفـتـه بــود

گفـتـمش جـا نـا چـنیـن زاری چرا؟

گفـتـمش ای نـازنـیـن گــریـه چـرا؟

گـفـت همه دردم زدرد عـاشـقـیست

من فـراوان گفـتـمش با روی خوش

بـوسـه بــررویـش زدم ازروی مهر

 گـفـتـمـش آزرده شــد  قـلـب حـکـیـم

 تـا که اشـک تـو چـنیـن بـردیده بـود

پانزدهم خرداد هشتادونه