بـا لب خندان بیا

٢٠٨    

خانه نمود بـردلـم دردفـراوان بیـا
ای طبیب دلـم بــرای درمـا ن بیـا

 

داد به باد هستی ام این غـم هجران بیـا
سینه ی تنگ مـرادردغمت خون نمود

 

صورت بی تـا

  

نقش برپرده کنم صورت زیبای تـرا

داده تاب آنهمه زلـف چلـیـپـای تـرا

 

گفـتم آیا بکشـم قامت رعنای تــرا

همه درحیرت آنم زچه استاد ازل

 

مــرغ گـرفـتـا ر

  

مانـده ام یکه بجا ونفـسی نیست مـرا

مُردم ازغصه وفریاد رسی نیست مرا

 

صید پـربسته ام وهم نفسی نیست مـرا

کرده صیاد مراصیـد وبه زنجیـر کشید