غــــزل  عشق

٢٥                  

هر چه کرده با دلم آن ماه تابان کرده است

پای ما را در گل و دلرا به زندان کرده است

 از فراقش روز ما را  نا بسامان کرده است

 آنک ازتک تازیش ما راپریشان کرده است

آتش  عشق مرا  شعله ور  جان کرده است

تا نسیم عشق ما را همچو طوفان کرده است

 

 

 

 

 

 

عشق ما را بندهء درگاه جانان کرده است

 بسته ام دل برسر زلف نگاری بی مثا ل

 گر چه میدارد مرا بر پای عشقش استوار

او سوار است بر سمند و میخرامد بر دلم

 میدهد  وعده  ولی  امروزو  فردا میکند

 میزند  دامن به آتش عشق ما را آن صنم

 تا حکیمی کرد سوال از عشق جانان گفتمش

 عشق جانانم چنین ما را غزلخوان کرده است

بیست یکم فروردین هفتاد چهار